Loading
باران زد ، بیوقفه ، به روی سقف تنهایی چترم را ، وا کردم ، تو زیر باران میآیی خیالت میبرد هر شب مرا آنسوی شیدایی نگاهت میکِشد قلب مرا در قاب تنهایی ، در قاب تنهایی در رگهای تنم ،نبضت مانده هنوز ، بیتابم شب و روز ، آرامش من میخواهی که مرا ، در آتش ببری ، بر من کن نظری ، ای خواهش من خیالت میبرد هر شب مرا آنسوی شیدایی نگاهت میکشد قلب مرا در قاب تنهایی