Loading
تو رفته ای که عشق را به اشک مبتلا کنی دمی بخواهی همدمی به حال خود رها کنی تو رفته ای گذشته را با تو مرور میکنم چگونه باورت شده از تو عبور میکنم دلتنگیم را باور نکردی حالم همین است تا برنگردی دلتنگیم را باور نکردی حالم همین است تا برنگردی نه یوسفم که عاقبت عزیز هیچکس شوم نه مایلم بدون تو رها از این قفس شوم بیا که بی هوای تو دگر نفس نمیکشم چنان قدم بدون تو که میگریزم از خودم بخوان مرا صدای تو از این سکوت کم کند بخند خنده ات مرا به غم دعوتم کند دلتنگیم را باور نکردی حالم همین است تا برنگردی