Loading
میدانم شبی در اوج زیبایی می آیی تو با رقصی تماشایی می آیی میدانم بیمارم تو با درمان تنهایی می آیی به گوشم همچو لالایی می آیی میدانم هرباره اسمت روی لبم چشم مرا تر کرد ای بی خبر از حال و روزم بی خبر برگرد ای رفته از دست رفتم از دست ... این فاصله اگر چه بسته دست و بالم را فریاد زده گاهی سکوتم حس و حالم را ماندم به پایت تا نفس هست ... در شهرم به جا مانده هوای ابریت بردی دل برید این دل از بی صبریت هرباره اسمت روی لبم چشم مرا تر کرد ای بی خبر از حال و روزم بی خبر برگرد ای رفته از دست رفتم از دست ... این فاصله اگر چه بسته دست و بالم را فریاد زده گاهی سکوتم حس و حالم را ماندم به پایت تا نفس هست ...