Loading
روزگاری، من و دل، ساکنِ کویی بودیم ساکنِ کویِ بتِ عربدهجویی بودیم عقل و دین باخته، دیوانهٔ رویی بودیم بستهٔ سلسلهٔ سلسلهمویی بودیم کس در آن سلسله، غیر از من و دل، بند نبود یک گرفتار از این جمله که هستند، نبود نرگسِ غمزهزنش، اینهمه بیمار نداشت سنبلِ پُرشکنش، هیچ گرفتار نداشت اینهمه مشتری و گرمیِ بازار نداشت اول آنکس که خریدار شدش، من بودم باعثِ گرمیِ بازار شدش، من بودم عشقِ من شد سببِ خوبی و رعناییِ او داد، رسوایی من، شهرتِ زیباییِ او بس که دادم همهجا شرحِ دلاراییِ او شهر پُر گشت ز غوغایِ تماشاییِ او این زمان، عاشقِ سرگشته، فراوان دارد کی سرِ برگِ منِ بیسر و سامان دارد؟